از هفت آسمان
فردایی که دیروز غمش را می خوردیم امروز است
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تورو از ذهنه من شسته؟ خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخنده پژمرده از این احساسه یأسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره سر راهه بهشت من درخت سیب میکاره "سکوت عجيبي دارد اينجا ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت خنده هايت و نوشته هايي که ... با خود چه کرده اي!؟ با من چه مي کني !؟ دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است ديوانه ام مي کند گاهي وقتي مي دانم ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ... کاش اينجا بودي درست روبروي من سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را " همه عشقا رو جواب کرده بودمو از همه قشنگیای زندگی تنها تو رو انتخاب کرده بودمو.... ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد افطار به مى كرد برم پير خرابات گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد با باده، وضو گير كه در مذهب رندان






| Design By : Night Skin |






